به زودی بر می گردم
و می نویسم
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستى
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستى
تو به مثل آفتابى كه حضور و غيب افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستى
چه حكايت از فراقت كه نداشتم وليكن
تو چو روى باز كردى در ماجرا ببستى
نظرى بدوستان كن كه هزار بار از آن به
كه تحيتى نويسى و هديتى فرستى
دل دردمند ما را كه اسير تست يارا
به وصال مرهمى نه چو به انتظار خستى
نه عجب كه قلب دشمن شكنى به روز هيجا
تو كه قلب دوستان را به مفارقت شكستى
برو اى فقيه دانا بخداى بخش ما را
تو وزهد و پارسايى من و عاشقى و مستى
دل هوشمند بايد كه به دلبرى سپارى
كه چو قبله ايت باشد به از آنكه خود پرستى
چو زمان بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه كنند اگر زبونى نكنند و زير دستى
گله از فراق ياران و جفاى روزگاران
نه طريق تست (سعدى) كم خويش گيرورستى
پ.ن.
میخوام خوب شم می خوام خودم بشم همونی که باید میشدم ...
*یک تک زنگ می آد رو موبایلت این یعنی زنگ بزن! زنگ می زنی میگه فلانی- شوهرش - گفته دوستش آقای فلانی گفته بریم ویلا بگیریم پنجشنبه جمعه اونجا باشیم میگم آره خوبه اما ...- خودش می دونه اما چی بهش گفته بودم - من کلاس دارم !! با عصبانیت - که تمام مغز منو مختل می کنه - میگه یعنی نمی یای و قبل از این که بتونی جوابی بدی تق گوشی و قطع می کنه ...
*معرفی می کنم خواهر گرام بنده کسی که براش می مردم اما حالا آرزو می کنم برم یه جایی که نبینمش!!!!و شوهر خواهر گرامی تر که انگار جدی جدی قبول کرده من سر جهاز خانومشم
*یکی نیست بگه چه کار من دارین دست بچه هاتون بگیرین و با آقای فلانی و بچه های نازش و اون خانوم از دماغ فیل افتاده اش - البته دماغش و عمل کرده اونم چه عملی محشری من تا حالا ندیده بودم به این خوشگلی بشه بینی بعد عمل ـ برین تو اون شهر قشنگ با اون ویلاهاش حالتونو بکنید.
*زنگ می زنم شاید چند روزی می شه اما گوشی و بر نمی داره دلم شور می زنم ـ می گم به درک ـ اما باز دلم راضی نمی شه زنگ می زنم باز ! بازم جواب نمی ده اینبار عصبانی می شم می گم ...
*داریم حرف می زنیم ـ تایپ می کنیم ـ چیزی می گه ناراحت می شم نه که ناراحت فقط می گم که بدونه زنگ می زنه منشی وصل می کنه برام بازم نمی شناسم اولش ـ به قول خواهرم گاهی یه جوریم انگار تو این دنیا نیستم ـ حرف می زنه می گه خب خانوم خانوما از چی ناراحت هستن ؟ قلبم نمی زنه برام جذاب نیست می گم هیچی ـ می دونم همه اینا تا زمانی که می دونه قلبم نمی زنه ـ پس مواظبم خیلیییییییییییییییییییییییی
پ.ن.
می دونین آخرش هم نرفتن تصور کنین چقدر من حرص بخورم بخاطر کلاس من اونا نرفتن !!!!
اینجا می خوام بنویسم انقدر بنویسم و انقدر بگردم تا خودمو پیدا کنم ...!!!!!!!!
نمی دونم کجا کی چطور اما نیستم من اینی که اینجاست حتی داره تایپ می کنه خودم نیستم باور کنید نیستم !!!! اگه هستم من که اینجوری نمی خواستم هیچی الان عین اون چیزی است نیست که می خواستم پس چی شد که اینجوری شد یعنی کی خواست که اینجوری بشه که بعد اینجوری شد ها...
می نویسم شاید از اول شاید از وسط شاید ...اما می نویسم چیز خاصی نیست غم انگیز هم شاید نباشه اما مهم اینه که من نیستم یعنی اگه بودم که اینجوری نمی شد می شد...
پس یا علی شروع می کنم .
هم قد خواب نیم روز من
تو، یه سایه بودی
تو ظهر داغ تن سوز من
تو هرم داغ بی رحم آفتاب
تو سایه بودی ، یه سایه ی ناب
من مسافر تن تشنه ی خواب
حریص فتح یک جرعه ی آب
پای پر تاول من ، تو بهت راه
تن گرمازدمو نمی کشید
بی رمق بودم و گیج و تب زده
جلو پامو دیگه چشمام نمی دید
تا تو جلوه کردی ای سایه ی خوب
مهربون با یه بغل سبزه و آب
باورم نمی شد این معجزه بود
به گمانم تو سرابی ، یه سراب
من گنگ و خسته
لب تشنه و داغ
تو سایه ی سبز
میراث یک باغ
تو مرهم این زخم عمیقی
لبریز ایثار ، پک و شفیقی
رخت خستگیمو از تنم بگیر
با تنت برهنگیمو بپوشون
منو تا مهمونی عشق ببر
کتاب دربه دریمو بسوزون
بذار این سایه همیشگی باشه
سایه ای که جای خوب موندنه
سایه باش و سایه بون تا بدونم
سایه ای رو سر بودن منه
ایرج جنتی عطایی

